کلیدر شاخصترین عنوان داستانی ایرانیست که در ده جلد و بیش از ۲۸۰۰ صفحه منتشر شده است. این مجموعه علاوه بر نام بلندش حواشی زیادی هم داشته است. گفته میشود محمود دولت آبادی از ۲۷ تا ۴۲ سالگی درگیر نوشتن این مجموعه بوده است. همانطور که میگوید: «قریب به ۲۰ سال عمرم به خلق کلیدر گذشت. رویا و واقعیتی که در تمام آن سالها درهم آمیخته بود و قرار بود در هیات کلمات و واژهها زنده شود.»
داستان در روستاهای شهر سبزوار از توابع استان خراسان رضوی و حول محور خانوادهی کُرد و بلوچ به نام «کلمیشی» روایت میشود. کلیدر نام کوه و روستایی کُرد نشین در همین استان است. روایت در بازهی زمانی ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ یعنی سالهای پرتنش پسا جنگ جهانی دوم و در گذار از فئودالیسم رخ میدهد. سالهایی که مردم عادی با کمبود شدید مواد غذایی، فقر، شیوع انواع بیماریها و تبعیض شدید اجتماعی و حضور پررنگ نیروهای نظامی خارجی دست و پنجه نرم میکنند. البته لازم است این نکته را بازگو شود که دولت آبادی برای بازگو کردن داستان از زاویهی مدنظر خود، اتفاقات تاریخی چندسالی جابهجا کرده است.
داستان در واقع روایتگر داستان شخصیتهایی واقعی به نام «گلمحمد کلمیشی» و اطرافیان اوست. گلمحمد در اصل از عشایر دامدار منطقه است که بنا به شرایط بسیار سخت و اتفاقات داستان، از فرمانبرداری دولت سر باز زده و به یاغیگری از اربابان منطقه روی میآورد. این موضوع خیلی زود از او یک قهرمان مردمی ساخته و پیروان زیادی دور خود جمع میکند. همین موضوع اربابان کوچک روستا و شهرنشینان متمول را نگران کرده و در تلاش برای از میان بردن خاندان کلمیشی قطار میکند. و در نهایت این کتاب پایانی تراژدیک برای این قهرمان رقم میزند.
افتادن، هیچ شکوهی ندارد. آنگاه که جانی از زیر ضربهها بدربردی، تازه هراس آغاز میشود. جویده شدهای. جای جای زخم بیم در تو بافته می شود. احساس اینکه نتوانی برخیزی! احساس دهشتناک. اگر نتوانی برخیزی؟! بیم فردا. این تو را میکشد. با این همه برمیخیزی. نیمه خیز می شوی و برمی خیزی. اما همان دم که در برخاستنی ترس این داری که نتوانی بایستی. به دشواری میایستی، اما براه افتادن دشواری تازه ایست. یک گام و دو گام. پاها، پاهای تو نیستند. میلرزند. ناچار و نومید قدم برمیداری. در تو ستونی فرو ریخته است.
جهان سازی و ادبیات
یکی از بزرگترین نقاط قوت کلیدر برای من، جهانسازی کمنظیر آن است. دولتآبادی در این مجموعه تنها داستان گلمحمد و خانوادهی کلمیشی را روایت نمیکند، بلکه جهانی کامل و چندلایه میسازد؛ کتاب همزمان به سه فضای مهم زیستی مردمان آن زمان میپردازند؛ چادرنشین بیابانی، روستانشینی و شهرنشینی. کلمیشیها نمایندهی چادرنشینان بیابانیاند؛ مردمانی که از راه دامداری زندگی میگذرانند و پیوندشان با ایل، کوچ، بیابان و طبیعت تعریف میشود.
در برابر آن، روستا قرار دارد؛ جایی میان طبیعت و قدرت، که اربابان و رعیتها در آن زندگی میکنند و مناسبات مالکیت، فقر و وابستگی در آن پررنگ است. برای نمونه «بابقلی بندار» در جایگاه کدخدای حریص و ظالم قلعه چمن و «ماهدرویش» را به عنوان نمایندهی مظلوم رعیت در روستا میشناسیم. شهر نیز جهان دیگری است؛ جهانی که بیشتر با حکومت و قانون شناخته میشود و توسط افرادی چون «آلاجاقی» نمایندگی میشود که امثال بابقلی بندار از او اطاعت میکنند. دولتآبادی با کنار هم گذاشتن این سه جهان، تصویری گسترده از جامعهی خراسان و مردمان آن دوره میسازد. قدرت این جهانسازی در آن است که خواننده را در خود غرق میکند. دولتآبادی با چینش هنرمندانهی جزئیات، چنان فضای داستان را میسازد که گویی خواننده در همان اقلیم نفس میکشد. برای من کلیدر فقط خوانده نمیشد، بلکه در بسیاری از لحظات، زیسته میشد.
از دیگر دلایل زنده بودن جهان کلیدر، استفادهی گسترده و هوشمندانهی دولتآبادی از نامها، اصطلاحات، مثلها و زبان محلی خراسان در جهانسازی مجموعه است. این عناصر فقط برای رنگدادن به متن یا بومیسازی ظاهری داستان به کار نرفتهاند؛ بلکه بخشی از شخصیتپردازی، فضاپردازی و جهانبینی مردم داستان هستند. برای نمونه، نام شخصیتهایی چون «مَدیار»، «صوقی»، «شیرو» و دیگران برای من بسیار به یاد ماندنی هستند. از سوی دیگر، اصطلاحاتی مانند «هنوز چغندر بزرگ ته توبره است» فقط یک عبارت محلی نیستند؛ پشت آنها نوعی طنز، تجربه، احتیاط و نگاه زیستهی مردم آن اقلیم نهفته است. همین زبان محلی باعث میشود کلیدر فقط داستانی دربارهی قهرمانی در خراسان نباشد، بلکه بخشی از حافظهی زبانی و فرهنگی خراسان را نیز در خود نگه دارد.
روایتی در سراشیبی
با وجود اینکه بسیاری کلیدر را بهترین اثر داستانی فارسی میدانند، به نظر من این مجموعه با وجود شروع قدرتمند و پرداخت هنرمندانهی جزئیات، از میانهی داستان به سرعت دچار افولی محسوس میشود. افتی که هم در نثر دیده میشود و هم در ساختار داستان. جلدهای آغازین مجموعه، جهانی زنده و پر جزئیات میسازند، اما هرچه داستان پیشتر میرود، همان جزئیات که در ابتدا نقطهی قوت اثر بودند، گاه به عامل فرسایش ریتم و خستگی خواننده تبدیل میشوند.
پرگویی نویسنده در توصیفها گاهی آزار دهنده است. در بخشهایی، توصیفها بیش از آنکه عمق تازهای به داستان بدهند، به تکرار مکررات نزدیک میشوند. این مسئله خصوصاً در نطقهای سیاسی و گفتوگوهای ایدئولوژیک پررنگتر است؛ جایی که متن از جریان طبیعی داستان فاصله میگیرد و حالتی موعظهگرانه پیدا میکند. البته این حکم را نمیتوان به تمام جلدها تعمیم داد، اما نمیتوان انکار کرد که در میانه و پایان مجموعه، کشآمدگی و زیادهگویی به تجربهی خواندن آسیب میزند. از حیث داستانی نیز مسئلهی زمانبندی یکی از نقاط پرسشبرانگیز کتاب کلیدر ایت است. هرچند ظاهراً داستان در بازهای دو ساله روایت میشود، اما حجم رخدادها، تغییر موقعیت شخصیتها و دگرگونی جایگاه اجتماعی گلمحمد چنان گسترده است که گویی با دورهای بسیار طولانیتر روبهرو هستیم که منطق روایت را زیر سؤال میبرد.
شخصیت پردازی یکی از پررنگترین نقاط قوت مجموعه کلیدر است. جلدهای اولیه به قدری زیبا و هنرمندانه شخصیتها، ضعف و قوتهایشان را به ما مینماید که در ذهن زنده میشوند. اما متوجه نمیشوم چرا بایستی این چنین به جزئیات شخصیتها پرداخته شده و سپس در پایان بندی داستان بدون نتیجه رها شوند. برای نمونه برای من «قدیر»، «شیدا» «عباسجان» از شخصیتهای درخشان داستان بودند که سیر اخلاقی قابل توجهی را طی کردند اما در انتها نه تنها هیچ نقشی در پایانبندی نداشتند، بلکه حس کردم داستانشان نیمه کاره رها شد. اگر بنا بود هیچ پایانی برای این دست شخصیتها نداشته باشیم، در وهلهی اول چرا بایستی اینقدر به آنها پرداخته شود. انگار که این شخصیتها پرداخته شده بودند تا در نهایت هیچ نکنند! البته همهی شخصیتهای داستان نیز آنطور که انتظار میرود پرداخته نشدند. شاید ضعیفترین شخصیت حاضر داستان «ستار» و همحزبیهای او باشند. متوجه هستم که دولت آبادی با ترسیم این شخصیتها در تلاش بوده تا نقطه نظرهای سیاسی خود را ابراز کند، اما در پیوند این شخصیتها به کتاب شکست خورده. حضور ستار و موعظههای سیاسی و اخلاقی بلندبالای او در داستان احتمالا کسل کنندهترین بخش مجموعه بود، گویی که اصلا به داستان تعلق ندارند.
با وجود اینکه در جلدهای اولیه پرشهای داستانی و تعلق به جا و درست به کار گرفته میشد، این مسئله از جلد سوم و چهارم به بعد به شکل ضعیفتری پیاده سازی شده است. انگار که نویسنده لزومی نمیبیند تا به خواننده توضیح دهد. برای نمونه داستان به ما چیز زیادی از سیر تبدیل شدن گلمحمد از یک یاغی به قهرمان مردمی سبزوار نمیگوید. در جلدهای انتهایی به همنشینی گلمحمد با خان و اربابهای منطقه اشاره میشود؛ اما متوجه نمیشویم این اتفاق چگونه رخ میدهد. و همچنان مسئلهی زمانی نیز خواننده را دچار تردید میکند، چینش این اتفاقات در دو سال منطقی به نظر نمیرسد.
روال زندگی بر هم خورده بود. موج از پس موج برمیآمدند، بر دوش هم فرو میکوفتند و چون کوهی از یال یکدیگر بالا میرفتند و ناگهان فرو میریختند. دلهره! دلهره! نکند شیر پاک خوردهای بر آنها نفرین فرستاده باشد. نکند زوال فرا رسیده باشد؟ زندگانی، نکند خیال از هم گسیختن داشته باشد؟ فرو ریختن؟ آوار؟ روز مرگ آیا نزدیک است؟ به سوی که دست باید برآورد؟ فغان در گوش که باید کرد؟ چنگال تیز خود در گریبان کدام دوزخی باید افکند؟ در گلوی کدام خونخوار دندان باید فرو برد؟ سر بر کدام دیوار باید فرو کوفت؟ دل به کدام دلبند باید بست؟ نان از دست کدام کس یا ناکس باید ستاند؟ شکوه به کدام آستانه؟ دریغاگنگی. دریغا کوری. نابودی. به هربار در مرگ گوسفندی مرد. جان دادن با مرگ هر بز، هر شیشک، هر توقولی، هر تکه. چاره کدام، مددی کو؟داد، ای بیداد! بلقیس، بلقیس، کدام کس به تو میاندیشد در این پهندشت کلیدر؟ در این همه ستاره و سیاهی. اندوه تو، کدام کس به خانه خود راه میدهد؟ نگاهی کو، به سوی تو؟ گوشی کو، به ضجههای تو؟ تو پنهانی، مادر. زاری میکنی، در نهفت خود میگریی، درد در جان تو تیر میکشد، غم گران محله کلمیشی بار بر دل تو است؛ با این همه تو پنهانی، مادر. تنها و پنهان. چشماندازت ستارگان تنهایند.
اخلاق، انتقام و قهرمانسازی
یکی از پرسشهای جدی من در مواجهه با کلیدر، شیوهی قهرمانسازی گلمحمد و خاندان کلمیشی است. داستان در بسیاری از موقعیتهای سرنوشتساز، از توضیح دقیق زمینهها، انگیزهها و پیامدهای اخلاقی کنشها عبور میکند و همین امر پرسشهایی در ذهن خواننده باقی میگذارد. مهمترین نمونه، تبدیل سریع گلمحمد به چهرهای قهرمانانه و اخلاقمدار است؛ در حالی که مسیر قهرمانی او با قتل دو مامور دولت آغاز میشود. کتاب این رخداد را چنان در بستر ستم، فشار شرایط و بیعدالتی قرار میدهد که خواننده تا حدی انگیزهی خشونت شخصیت را درک میکند، اما چرا به صرف مظلومیت یک شخصیت، خشونت او بایستی به کنشی قهرمانانه تعبیر شود؟
این ابهام در ادامهی داستان پررنگتر میشود. گلمحمد و کلمیشیها، پس از ورود به مسیر یاغیگری، عملاً به غارت، تهدید و باجگیری روی میآورند. با این حال، لحن راوی همچنان در بسیاری از مواقع با آنان همدل باقی میماند. انگار که دولتآبادی میکوشد آنان را محصول وضعیتی ناعادلانه نشان دهد. اما داستان گاهی از توضیح این موقعیت فراتر میرود و به نوعی توجیه اخلاقی نزدیک میشود؛ گویی خشونت صرفاً واکنشی طبیعی و قابل قبول است.
مورد دیگر، ماجرای قتل خویشان گلمحمد پس از فرار از زندان است. گلمحمد، همراه عمو و برادرش، مردان خانوادهی خالهی خود را به دلیل لو دادن او به دولت میکشد. اگر خشونت داستان تا پیش از این تا حدی شکلی دفاعی یا واکنشی داشت، در اینجا با خشونتی آگاهانه، انتقامجویانه و خانوادگی روبرو هستیم. این قتل دیگر صرفاً مقابله با حکومت یا دفاع از خود نیست؛ شکستن مرزهای خویشاوندی و ورود کامل به چرخهی خونخواهی است. با این حال، رمان همچنان گلمحمد را از جایگاه قهرمان پایین نمیکشد و اجازه نمیدهد این کنش، تصویر اخلاقی او را متزلزل کند. یا در نمونهی دیگر، شخصیت خانعمو را داریم؛ شخصیتی خوشگذران و تندخو که در جریان همین غارتها به یک زن روستایی تجاوز میکند. چنین رخدادی میتوانست نقطهای تعیینکننده برای فروپاشی تصویر اخلاقی کلمیشیها باشد، اما راوی از کنار آن با شدتی که انتظار میرود عبور نمیکند. مسئله فقط رفتار خانعمو نیست، بلکه نسبت نویسنده با این رفتار است. وقتی شخصیتی در کنار گلمحمد و در جبههی قهرمان قرار میگیرد، گویی بخشی از خطاهای او نیز در سایهی همان جایگاه تاریخی و اجتماعی قابل بخشش میشود.
در مجموع فاصلهی میان پیچیدگی واقعی شخصیتها و قهرمان سازی راوی بسیار زیاد است. کلمیشیها در بهترین حالت شخصیتهایی خاکستریاند؛ قربانیانی که خود نیز به خشونت، غارت و ستم آلوده میشوند. اما نویسنده آنان را تا مرتبهی قهرمانان اخلاقی بالا میبرد، بیآنکه به اندازهی کافی با تاریکی درونی و پیامدهای اعمالشان روبهرو شود. این الگوی تطهیر چنان تکرار میشود که گاهی برایم سؤال میشد که نویسنده چه چیزی در آنها میبیند.
نقش زن در داستان کلیدر
با وجود اینکه داستان از زاویهی «مارال»، شخصیت اول زن آغاز میکنیم، اما برخلاف شنیدههای قبلی، مارال آن شخصیت زن مستقل، برجستهای و تعیین کنندهای که در تصورم بود نیست. او با زیر پا گذاشتن تعهد، رابطهی خارج از ازدواج و خیانت به همجنس خود وارد زندگی با گلمحمد میشود؛ در حالی که همسر اول گلمحمد، یعنی «زیور» به علت نازایی زیر بار رنج و تحقیر قرار دارد. در چنین وضعیتی، ازدواج دوم گلمحمد با مارال نه به عنوان زخمی تازه بر زیور، بلکه به شکل امری پذیرفتهشده از سوی خاندان کلمیشی تلقی میشود. این در حالی است که خواهر گل محمد یعنی «شیرو» نیز به واسطهی فرار و ازدواج با فرد دلخواهش، گیسهایش از سمت برادر بریده و بدنام میشود؛ به شکلی که حتی گلمحمد، که راوی میکوشد او را در مقام قهرمانی عادل و اخلاقمدار نشان دهد، حاضر نیست با خواهر خود روبهرو شود. نکتهی قابل تامل این موضوع برای من رنج پایدار زن در تمام طول داستان است.
با اینکه کلیدر شخصیتهای زن فراوانی دارد و برخی از آنان حضوری عاطفی و روایی پررنگ دارند، جهان کلیدر همچنان مردمحور است؛ شخصیتهای زن تنها در کنار آنها معنا پیدا میکنند، سرنوشت مستقل ندارند و حتی لحظات مهم زندگیشان نیز معمولاً در پیوند با خواست یا خشونت مردان شکل میگیرد. مسئلهی اصلی در تصویر زن در کلیدر نه غیبت زنان، بلکه شکل حضور آنهاست. زنان در کتاب دیده میشوند، اما کمتر امکان کنش مستقل پیدا میکنند. داستان رنج زنان را بهخوبی نشان میدهد، اما این رنج را به پرسشی علیه نظم مردسالار تبدیل نمیکند. در نتیجه، زن در کلیدر تنها آینهای است برای نمایش خشونت جامعه؛ جامعهای که در آن مردان حتی وقتی در برابر ظلم میایستند، در مناسبات خانوادگی خود بازتولیدکنندهی همان ظلماند.
پایان بندی و نکات بیشتر
تراژدی بخش پایانی کلیدر و تلاش نویسنده برای ساختن نوعی تصویر عاشورایی از مرگ گلمحمد، یکی از نقاط قوت مجموعه برای من است. توصیف نبرد پایانی، تصویرسازی صحنهها و لحن حماسی روایت، از نظر عاطفی بسیار اثرگذار است. دولتآبادی تلاش میکند مرگ گلمحمد را نه صرفاً به عنوان شکست یک یاغی، بلکه به عنوان نوعی شهادت، ایستادگی در برابر ظلم و لحظهی شکل گیری یک اسطوره نشان دهد. با این وجود، به نظرم کتاب در مسیر رساندن شخصیت اصلی به تصمیم نهایی خود ضعف دارد. مسئله این نیست که مرگ گلمحمد با جهان کلیدر ناسازگار است؛ برعکس، سرنوشت او از مدتها پیش به سمت نوعی پایان خونین و تراژیک حرکت میکند. مسئله اینجاست که مسیر روانی رسیدن او به این نقطه و منطق انتخاب نهاییاش، به اندازهی کافی روشن و باورپذیر پرداخت نمیشود. خواننده میبیند که گلمحمد پا در راهی میگذارد که تقریباً جز مرگ پایانی ندارد، اما دقیقاً نمیفهمد چرا او این مسیر را انتخاب میکند.
همانطور که پیشتر هم گفتم شخصیتهای داستان، واقعی بودند. جالب است بدانید که روایتهای تاریخی گفته میشود که برادر بزرگتر یعنی خانمحمد، از معرکه جان سالم به در میبرد. او پس از فرار به عتبات، دوازده سال بعد بازمیگردد و انتقام خون برادرش را میگیرد. پس از آن دولت وقت به او اماننامه میدهد و او و خاندانش در جنوب روستای زعفرانیهی سبزوار ساکن میشوند. اما سرانجام او نیز پس از مدتی، در ادامهی همان انتقامجوییها و درگیریهای کهنه، در خانهی خود به دست فردی به نام «قنبرخان» کشته میشود.
همچنین در منابع آمده است که پس از قتل کلمیشیها، مادر گلمحمد یعنی بلقیس، مشاعر خود را از دست میدهد و با دایره در شهر میگشته و برای پسرانش مرثیهخوانی کرده است. ترانهی فولکلور «ننه گلممد»، که بارها اجرا و بازخوانی شده، بنا بر همین روایت، سوگسرودهای بوده که مادر گلمحمد در رثای پسر خود میخوانده است. این ترانه میان مردم خراسان، بهویژه ایلات و عشایر منطقه، رواج دارد و هم در جایگاه سوگ و هم گاه در مقام لالایی خوانده میشود. از اینجا میتوانید نسخهی بازخوانی محبوب من از آن را بشنوید.
در طی جستجوهایم دربارهی این کتاب، یک کانال تلگرامی یافتم که جزئیات، تصاویر و البته مصاحبهی واقعی با نوادگان شخصیتهای داخل کتاب را جمعآوری کرده است. در صورتی تمایل میتوانید از این لینک به آن دسترسی داشته باشید. همچنین ظاهرا یکی از شخصیتهای مبارز داستان با نام «قربان بلوچ» سالهای پس از انتشار کتاب در قید حیات بودهاند که میتوانید از وبسایت سبزوار شرح مصاحبه ایشان را مطالعه کنید.
کلیدر را بخوانیم یا نه؟
در نهایت، با وجود تمام نقدهایی که به کلیدر دارم، همچنان فکر میکنم مواجهه با آن یکی از بایدهای ادبیات فارسی است. کلیدر رمانی بینقص نیست، اما آنقدر بزرگ، پرجزئیات و اثرگذار است که نمیتوان جایگاهش را در تاریخ داستانی ادبیات فارسی نادیده گرفت. به نظرم هر اثر ادبی را باید در جعبهی زمان، فرهنگ و امکانات خود بررسی کرد؛ و از این منظر، کلیدر همچنان مجموعهای ارزنده و دوستداشتنی است. با این حال، اگر به عقب برمیگشتم، شاید ترجیح میدادم به جای نسخهی چاپی، آن را به صورت صوتی تجربه کنم. حجم زیاد، ریتم کند و پرگوییهای داستان در قالب چاپی خستهکننده میشود، اما در نسخهی صوتی احتمالاً اثرگذاری بیشتری دارد. پروژهی کتاب صوتی کلیدر با تولید آوانامه و رادیو گوشه، به واسطهی حضور بیش از چند ده گوینده و فضاسازی فوق العاده احتمالاً یکی از بهترین پروژههای کتاب صوتی فارسی در سالهای اخیر است که به شدت پیشنهاد میکنم.